نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 23, 2010

دل

کاش دلم منطق داشت

ای کاش دلم می فهمید که دیگران نمی فهمندش

Advertisements
نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 23, 2010

نور

توی تاریکی، توی نور کم، همه چیز زیبا به نظر می آد

ولی هر چی نور بیشتر می شه، زشتیا معلوم می شه

نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 16, 2010

مصیبتی بنام استعداد

استعداد چیز جالبیه ولی بعضی استعدادها مصیبتن!

چرا باید یکی با کمی پرخوری چندین کیلو اضافه کنه در صورتی که یکی دیگه از بس می خوره به حد ترکیدن می رسه، ولی فیزیکش استعدادی برای ترکیدن نداره؟! خوش بحال این بی استعدادان

دنباله نوشت: سنگین شدن چه آسان، لاغر شدن چه مشکل

نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 16, 2010

سلولیان

همه ما توی یه سلول زندانی شدیم، ولی بسته به اعتقادات و اخلاقمون سلولامون کوچیک و بزرگند

نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 12, 2010

سرانجام

نمی دونم این طرز زندگی که ما داریم درسته یا نه!

7 سالگی + 12 سال درس می خونیم تا دیپلم بگیریم + 4 سال دیگه هم می خونیم تا لیسانس بگیریم + 2 سال سربازی

حالا باید در به در التماس هر کسی رو بکنی که یه کار و یه نون بخور ونمیر بهت بدن

چرا وقتی ما بچه ایم آرزومون اینه که مهندس بشیم!

پی نوشت : آرزوی بچگیای من این بود که خلبان بشم. انگار وقتی بچه بودم بهتر می فهمیدم

نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 8, 2010

مرض

اینروزا حالم بده

یکم سرما خوردم

ولی تب روحم بالاست، داغونه

یه وقتایی از خواب که بیدار می شم فکر میکنم روز آخره و من باید حساب پس بدم

حس می کنم کلاف زندگیم بدجوری پیچیده بهم

نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 8, 2010

جزر و مد

اگه تونستی غم رو درک کنی و بعد شاد باشی هنرمندی

شاد بودن از ازل کار دیوانه هاست

نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 7, 2010

توهم

توی جنگل، زیر بارون

یه فرشته سردش بود

رفتم براش آتیش روشن کردم

فرشته خندید و من حواسم نبود که شعله آتیش به دل من رسیده…

 

نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 7, 2010

یه سر و دو گوش

نمی دونم چرا هر کاری می کنم زبونم باز نمی شه
نمی دونم چرا فقط از گوشام کار می کشم
زبونم کپک زده، لبام تار عنکبوت بسته
نمی دونم کجا، کی، به کی، قول سکوت دادم

نگاشته شده توسط: بهروز | اکتبر 2, 2010

جستجو در گوگل

امروز می خواستم درباره یه موضوعی توی گوگل سرچ کنم. حرف اولشو که نوشتم برای چند لحظه حواسم به صدایی که از بیرون اومد پرت شد، دیدم دو تا گربن که افتادن به جون هم. بعد برگشتم تا به ادامه کارم برسم که با دیدن کلماتی که گوگل پیشنهاد کرده بود، شوکه شدم. از 9 موردی که توی این لیست بود، هر 9 تا کلمه توی مایه های پ و ر ن بودن. یکم کنجکاو شدم. اون حرفو پاک کردم و یه حرف دیگه نوشتم. بازم دیدم نتیجه توی همون مایه هاست. بالاخره نشستم همه ی کلماتو امتحان کردم. تنها کلماتی که با نوشتن اونا توی گوگل، لیست پیشنهادی شامل کلمات پ و ر ن نبود، فکر کنم سه تا حرف «ض» و «ظ» و «ص» بود.

از همینجا می شه متوجه شد که چرا ما ایرانیا دیگه پیشرفت نمی کنیم و روز به روز هم پسرفت می کنیم. خب بابا وقتی خدا به آدم این حس ش ه و ت رو داده، خب پس آدم حتما باید دربارش بدونه و نیازشو برطرف کنه. ولی ما ایرانیا مسایل ج ن س ی رو تابو می دونیم و فکر می کنیم با حاشا کردنش مسئله حله، ولی در این زمینه پاک کردن صورت مسئله جواب نمی ده. همین می شه که جوونا صبح تا شب توی فکر این مسائلن. همین می شه که آمار ت ج ا و ز ها می ره بالا. همین مشه که  می گن یارو شب زفاف وقتی می بینه بدن زنش یجوره دیگس ، می زنه زیر خنده و می گه فاطمه د و د  و ل نداره فاطمه د و د  و ل نداره! همین می شه که وقتی می خوای توی گوگل سرچ کنی، نمی دونی که از پیشنهادهایی که گوگل بهت می ده بخندی یا گریه کنی.

Older Posts »

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: